خرید بک لینک
از سالهای خیلی پیش
از وسط دعواهای مامان بابا که سریع به آشپزخونه پناه میبردم و شروع میکردم به جمع و جور عادت دارم که موقع ظرف شستن و کار تو آشپزخونه به فکرهای عقب افتادم برسم !
به اتفاقاتی که نشده هنوووز خوب فکرشون کنم !
امروز در حالی که مواظب بودم زخم دستم خیس نشه به این فکر میکردم که بعد از 4 سال بالاخره پای سینک ظرفشویی خونه خودم دارم ظرف میشورم !
داشتم به مردی که کنارم داشت برام سیب زمینی پوست میکرد فکر میکردم
به این 4 سال
به ماه های اول که دوست نداشتم حتی حضورشو کنارم حس کنم

به ماه بعدش که حضورش عادی شدو نمیخاستم بخاطر تیپ و لهجش به کسی معرفی کنمش !
به بعد ترهاشو ورشکستگیشو ، چک و طلب و بدهکار و تلفن و توهین و ...
به دست دراز کردن جلو هر کس و ناکسی !
به منفیه صفر بودنم تو کار و اقتصاد و اینکه پا به پاش دنبال کار دوئیدم و الان بیشتر بابام ندونم کمتر نمیدونم که دلار چنده و کلاه بازار چقدر پس معرکست !
به روزایی که همه جوره تشویقش کردم واس شروع کارش از تو خونه و رسوندن اون خونه به این کارگاه کوچیک!
به از اونجایی به بعد که همه چیو ازم میپرسید !
به زمانی که بدون تایید و رضایتم دیگ دست به هیچ کاری نزد !
به زمانی که شدم ستون واس آوار مشکلاتش!
به وقتی که دیگ پسرم بود
پسره مهربونم که همیشه پشتمه و هیچ وقت نزاشت آب تو دلم تکون بخوره ، درسته خیلی وقتا موفق نشد اما تلاشش برام بس بود
شد پسره منه بیوه بابا لنگ دراز مهربونم !
درسته ک دو هفته پیش بالاخره عروسی گرفتیم و من لباس عروس پوشیدم و اون رخت دامادی !
اما هر شب بغلش میکنم با تمام مهر مادریم پیشونیشو میبوسم و به جای خالی مرد زندگیم فکر میکنم
مردی که نه معیار های منو داشت نه من معیار های اونو ، اما عاشقش شده بودم !

برچسب: نویسنده: الینا کوشکی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 5:22

صفحه بندی