به ماه بعدش که حضورش عادی شدو نمیخاستم بخاطر تیپ و لهجش به کسی معرفی کنمش !
به بعد ترهاشو ورشکستگیشو ، چک و طلب و بدهکار و تلفن و توهین و ...
به دست دراز کردن جلو هر کس و ناکسی !
به منفیه صفر بودنم تو کار و اقتصاد و اینکه پا به پاش دنبال کار دوئیدم و الان بیشتر بابام ندونم کمتر نمیدونم که دلار چنده و کلاه بازار چقدر پس معرکست !
به روزایی که همه جوره تشویقش کردم واس شروع کارش از تو خونه و رسوندن اون خونه به این کارگاه کوچیک!
به از اونجایی به بعد که همه چیو ازم میپرسید !
به زمانی که بدون تایید و رضایتم دیگ دست به هیچ کاری نزد !
به زمانی که شدم ستون واس آوار مشکلاتش!
به وقتی که دیگ پسرم بود
پسره مهربونم که همیشه پشتمه و هیچ وقت نزاشت آب تو دلم تکون بخوره ، درسته خیلی وقتا موفق نشد اما تلاشش برام بس بود
شد پسره منه بیوه بابا لنگ دراز مهربونم !
درسته ک دو هفته پیش بالاخره عروسی گرفتیم و من لباس عروس پوشیدم و اون رخت دامادی !
اما هر شب بغلش میکنم با تمام مهر مادریم پیشونیشو میبوسم و به جای خالی مرد زندگیم فکر میکنم
مردی که نه معیار های منو داشت نه من معیار های اونو ، اما عاشقش شده بودم !
برچسب:
نویسنده: الینا کوشکی